X
تبلیغات
از کوچ تا عروج

از کوچ تا عروج
ایست! این سه راهی است که در پیش پای تو نهاده شده: پلیدی، پاکی، پوچی! 
روزی جهان را دگرگون خواهم کرد

آری با همین دستان تهی،

زیرا که دستان من با دستان او یکی شده است.

و این آغاز راهی بزرگ است

راهی فرا سوی جهان ماده،

چیزی آنسوتر...شاید در ماورا

آری هدفی فرا راه من است

و خدا را اراده بر این است که کاری را با دستان من به جایی برساند.

پس به ندای قلبم گوش فرا می دهم

و شجاعانه به سوی هدف خود می روم

امید انکه پیروز شوم...

[ شنبه سیزدهم فروردین 1390 ] [ 22:27 ] [ فاطمه ]

می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

                       تـعطیــل است !

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی :

بگذار منتـظـر بمانند !

                              " حسین پناهی "

[ شنبه بیست و نهم تیر 1392 ] [ 20:8 ] [ فاطمه ]

با گریه های یکریز ،

یکریز ...

مثل ثانیه های گریز

با روزهای ریخته

در پی باد

با هفته های رفته

با فصل های سوخته

با سال های سخت

رفتیم و ...

         سوختیم و ...

                        فرو ریختیم !

با اعتماد خاطره ای در یاد

امّا

.

.

.

آن اتفاق ساده نیفتاد   

                     " قیصر امین پور "

[ یکشنبه شانزدهم تیر 1392 ] [ 11:14 ] [ فاطمه ]
از عشق سخن گفتن...

برای آدمی هنوز خیلی زود است !

خیلی زود...


حسین پناهی

[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 13:7 ] [ فاطمه ]
دیری ست پُرم

         سرشار از حرف هایی برای  " نگفتن " ...

                              با این حصار سیاه

                              و .. گزمکان شوم

                                باید گریخت ....

باید به جایی برای " نبودن " رفت

               جایی که نه پایت را ببینند ونه ردش را ...

                جایی که " گفتن " شنیدنی ست ...

                و ..... زندگی شبح شوم زنجیر نیست ....

                                              باید گ....ر... ی ... خ ...  ت

                                                                  

[ شنبه سیزدهم فروردین 1390 ] [ 22:24 ] [ فاطمه ]

ای قلم در حرفهایت اثری نیست

برای من از آشنا خبری نیست

[ یکشنبه هفتم فروردین 1390 ] [ 13:25 ] [ فاطمه ]

*مورچه و کرم خاکی آیا اسرار زندگی خود را از ما نمی پرسند؟ کدام یک از ماست که به آنها پاسخ دهد؟*

......

جملاتی از موریس مترلینگ

برگرفته از کتاب «اندیشه های یک مغز بزرگ...خدا و هستی»

خوندنش خالی از لطف نیست


ادامه مطلب
[ یکشنبه نوزدهم دی 1389 ] [ 17:31 ] [ فاطمه ]
حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را

به خون نشانده دل دودمان آدم را

عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف حسین(ع) است.

[ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ] [ 23:41 ] [ فاطمه ]

دلم سخت گرفته است

و باز تو را می خوانم

نمی دانم چه می خواهم بگویم...زبانم در دهانم بسته است

هنوز هم هنگام سخن با تو به آسمان می نگرم

انگار هنوز نمی دانم که تو همین جایی...درون قلب کوچکم...

پیر شدم و ندانستم که از رگ گردن به ما نزدیک تری

روزها پیاپیی سپری شد و «ما عبدناک حق عبادتک» و «ما عرفناک حق معرفتک»

عمرم به سر رسید و هنوز در جهالت خود دست و پا می زنم

می ترسم با این جهل از دنیا روم...

فرصتی می خواهم

فرصت ها داشتم و این نفس سرکش...رام نکردم

خداوند! ای تعالی یافته

به خواری و بی کسی ام رحم کن

غمی استخوانم را می گدازد...

نمی گویم نوشدارو بده

نه

تنها میگویم : خداوند!

سوز عشقم بیشتر کن

و

کمکم کن تا نشانه های بودنت را برای بودنم بیابم

[ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 ] [ 23:11 ] [ فاطمه ]
امان از فراموشی لاله ها...امان...

دوستان ببینید فاصله ی ما تا شهدا را....حتی کیلومتر هم برای این فاصله واحد کمی ست...

ای بابا شهدا کجا و ما کجا...چیزی نگویم بهتر است

و

عجیب است عکس شهدا را می بینیم و عکس آن عمل می کنیم

وصیت نامه شهید احمد رضا احدی 
(رتبه اول کنکور پزشکی سال 64) :
 
در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب
[ یکشنبه یازدهم مهر 1389 ] [ 23:2 ] [ فاطمه ]

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

 

مرگ آدمیت شعری بسیار زیبا از فریدون مشیری

شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم مهر 1389 ] [ 0:20 ] [ فاطمه ]

يا شيشه احساس مرا آهن كن

يا با لغت عشق مرا دشمن كن

مولا عطش كرببلا گيجم كرد

قربان تو!تكليف مرا روشن كن

به هر حال ، امشب كنار دروازه شهر تاريخ ، بساط تفكرم را پهن مى كنم . خدا كند گلهاى واقعيت من ، امشب مشترى عاقلى داشته باشد. هر وقت به اطلسى هاى احساس نگاه مى كنم دلم مى خواهد آرام آرام در درياى سرخ اشك هايم غرق شوم .
ساعت به وقت تلنگر، اينجا شهر عبور. صداى مرا از دل تاريخ مى شنويد. مى توانيد گيرنده هاى ادراكتان را روى امواج تفكر تنظيم كنيد. تاريخ ، مستقيما سياه ، سفيد است . لطفا به گيرنده هاى خود دست نزنيد! مى دانيد من هيچ وقت فكر نمى كردم گندم خوردن پدرمان آدم يك جو آبرو برايمان باقى نگذارد. اصلا فكر نمى كردم اين اشتهاى بى موقع او ما را، اين همه آدم را سر سفره زمين بكشاند. مى خواهم بگويم اين كعبه را مى بينيد؟! به نظر من آسانسور همكف زمين است تا طبقه خدا
.
اما افسوس كه خيلى ها در زير زمين هستند! اين كعبه ، قسم به تاريخ ، روزى خودش بدون آنكه كسى كليدش را بزند باز شد. زنى به حريم آن پناه برد. سه روز بعد با فرزندش بيرون آمد. آنجا منشور نور بود و زايشگاه خورشيد. تنها ملائك اجازه ملاقات داشتند. براى فاطمه بنت اسد، دسته گل بشارت مى بردند و شيرينى لاهوت همراه با ميوه تجلى . چند صفحه از تاريخ قدم جلو مى گذارم ، مى بينم وقتى تهيه كننده آفرينش كارگردان نبوت را(خسته نباشيد) گفت و او رابه خانه بهشت خود برد مجرى ولايت تنها شد درست مثل تنهايى آغازش در كعبه
.
تماشاچيان رهايش كردند و رفتند پى (سينما زمين ) خودشان كه گويا آن شب ، فيلم كمدى ماجراهاى سقيفه داشت
.
خلاصه گرگهاى زمين ماسك (پلنگ صورتى ) زدند تا شير خدا را در بيشه مظلوميت ، به زحمت اندازند!به راستى آن كرها را چه كار با آهنگ امام على (ع )!!؟

اصلا مى دانيد به نظر من آسمان بزرگترين و بازترين اداره پستى است كه تابه حال ديده ام ،خدا صدوبيست وچهار هزار مرسله سفارشى را كه براى شهر آفرينش فرستاده بود آنجا بايگانى كرده . مرسله آخرين را در دوازده صفحه نوشته . صفحه اولش صدو بيست و چهار هزار تا بود.
حالا من دلم مى خواهد قلم شعرم را در جامدادى سكوت بگذارم وبا خودنويس شطح ، گرگهاى ريزه خور شير خدا را بر صحيفه دل شيعه قلم بزنم . پس با من بيا! همراه من پا به شهر سياه تاريخ بگذار! اما مواظب فانوس ‍ توسلت باش ! كبريت تحير را همراه خود بياور و در حبيب چراغ قوه تعقل خود را هم داشته باش كه در لحظه مبادا در تاريكى شبهه ، گير نكنى . هر چند دستان خورشيد بر سرمان مستدام است
.
داشتم مى گفتم . بيرون از كعبه ، كوفه در كوفه ابن ملجم قد كشيده بود. يعنى شيميايى ترين عفونت فيزيك زمين ؛ كه يقين دارم اگر در بخش اسلام بسترى نمى شدند هيچ پرستارى تعفنشان را تاب نمى آورد. افرادى كه براى زيارت ابليس هميشه اذن دخول خاص داشتند. (السابقون السابقون ) كفر بودند و (اولئك المقربون ) تعصب ! آنان كه وقتى تيشه ابراهيمى رسول الله (ص ) را بر بت تحجر خود لمس كردند، شكستند، ترك برداشتند. من كه مطمئن هستم اگر پيامبر (ص ) تكه هايشان را به هم بند نمى زد و با چسب دين بهم اتصالشان نمى داد، خرده هايشان را باد مى برد. اما پيغمبر (ص ) خوب مى دانست كه خرده هايشان پاى كودك اسلام را مى آزارد
.
اما باز هم احتياط، شرط عقل است . پس از اينجا كفش هاى مكاشفه خود را براى عبور از تاريخ به پا كنيد!

بگذريم كه به شدت سرقلمم گيج مى رود و چشمان كاغذ به سياهى . اندكى تامل كن تا......

گفتند نخواه من ولى مى خواهم

جرم است كه عشق ازلى مى خواهم

هر چند تمام عاشقى شيرين است

من جرعه اى از شور على مى خواهم

دلم خيلى گرفته . لعنت بر زمين ، لعنت بر تاريخ ! تاريخ كه با عمر سياه زمين كنار آمد و لعنت همه تاريخ ‌هاى زمين به جغرافياى پوچى ابن ملجم كه در اين فصل سرد سكوت ، مرا در شهر تاريخ اسير كرد ...

بگذريم اما مى دانم لئوناردو داوينچى با من مبارزه خواهد كرد. اگر بگويم در صحنه سازى تابلوى شام هيچ كس به پاى هنر عمروعاص ‍ نمى رسد! خدا كند به زلف مانى بر نخورد ولى عمرو عاص ماناترين نقاش حيله و فريب بود. اديسون حق دارد برنجد، ولى من مى گويم ، اولين بار سيم فتنه ها را عمرو به برق شيطان وصل كرد و كنتور آن همان صفين بود. با اجازه گراهام بل مى خواهم به عرض برسانم ، در طول اين تاريخ اولين بار كلنگ مخابره بدعت ها را عمروعاص زد.
هنوز گاليله بر كالسكه استدلال ننشسته بود كه او زمين را توپ مسابقه خود با كودكان تيم محله شيطان قرار داد
.

من ، راستش ديگر از مسافرت هاى زمينى خسته شده ام دلم هواى پرواز كرده . براى همين از كنار حوض وضو، بليط معراج گرفتم . امشب پرواز دارم ِمى ترسم اكسيژن تحملم تمام شود. بگذار با سبزترين تنفس بگويم يا على ! وبعد از اين گفتن كمى مرا به حال خود بگذار تا با خويش در اين سياره حيرت درد دل كنم كه خيلى دلم براى خودم تنگ شده ... پس يا على !

[ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 ] [ 15:37 ] [ فاطمه ]
غم پدر، چروک های دور چشم مادر، بغض نشکسته ی برادر، عجز و ناتوانی مادر بزرگ، و گاه گریه های پدرم در نیمه شب که نمی دانم از چیست؟...آه که همه ی ما می دانیم که گریه ی یک مرد چه معنی دارد...خدایا به سجاده ام قسم کوه هم در حمل این غم عاجز است.

و گاه نگاه های زشت مردم این زمانه و سرزنش اطرافیان و ترحم بی خود آنها که هیچ تو را نمی خواهند و هرگاه به تو پشت می کنند تو را به سخره می گیرند... 

و تو در گوشم زمزمه می کنی که ای عزیز چشم هایت را باز کن و به دنیا نظری کن ایا برق هوش را در چشمهای تند بچه های پابرهنه ی حاشیه ی این کویر نمی بینی؟

و این بار غم خود را هزار مرتبه شکر می گویم و انگاه است که دوباره می گویم خداوند، حال با این غم کودکان پا برهنه چه کنم که سخت دلگیرم می کند...

ای زمین چگونه از تو راضی باشم، وقتی کودکی را می بینم که از شدت سرما به خود می پیچد، می لرزد، و تنی عریان دارد و از گرسنگی پوست به استخوانش چسبیده و گاه تخت خواب شبانه اش آسفالت قیراندود شهر است؛ و چقدر دوست دارد که درس بابا نان داد را بخواند، بنویسد؛ ولی بابای او کجاست؟ نه...! او هیچ گاه طعم شیرین پدر را نچشیده چه رسد که بابا به اون نان دهد! آری او خود نان آور خود و مادر دردمند و خواهر کوچکش است. 

روزها وزنه ایی به دست می گیرد و بساطش را در گوشه ی خیابان پهن می کند و به آدم های این زمانه می نگرد تا شاید یکی از آنها اراده کند خود را وزن کند. او پوست و گوشت این مردم را وزن می کند و با تعجب به وزنه نگاه می کند و با خود می گوید به راستی که او سیر سیر است...

ولی بگذریم از این پسرک ها که نمونه اش در این جهان سوم کم نیست ...و در مقابل بچه های ریش دار کوچکی را می بینیم شادی ها، ناراحتی ها و حتی دغدغه هایشان با آن پسرک زمین تا آسمان فرق می کند ...

عاشق این بچه ها هستم

بیایید در این شب عزیز با خود عهد ببندیم یکی از راههای آن بزرگوار، مولا(ع) را ادامه دهیم

روزه دار بی پول و بی چیزی را افطار دهیم با خریدن حتی یک عروسک کوچک دل کودکی را شاد کنیم و لبخندی بر روی لبان مادر دردمندی بنشانیم

که این بسیار با ارزش تر از شب زنده داری هایی است که العفو می گوییم وهمین که صبح شد باز دوباره معصیت می کنیم...

[ پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 ] [ 15:0 ] [ فاطمه ]

مناجاتی به نام خمس عشره در مفاتیح هست که خودش به چند مناجات تقسیم میشه از جمله: مناجاة التائین(مناجات توبه کنندگان)، مناجاة الخائفین(مناجات بیمناکان)، مناجاة الراجین(مناجت امیدواران)... و اما مناجاة الشاکین(مناجات شکوه کنندگان) که من خیلی دوسش دارم یه جورایی شکایت از نفسه که قسمت هایی از معانی زیباش رو در اینجا نوشتم.

 

خدایا به تو شکایت می کنم از نفس زشتم که مرا بسیار به بدی ها وا می دارد و به هر خطا سبقت می گیرد و به معصیت بسیار حریص است و مرا به خشم و غضب می افکند و مرا دایم به راه هلاکت می کشاند و نزد توام خوارترین هلاک شدگان...

 

این نفس زشت طفره و تعللش در طاعت بسیار، و حرص آن به دنیا دراز است...بسیار مایل به لهو و لعب است و پر از غفلت و فراموشی و به سرعت مرا به خطرات می کشاند و توبه را به تاخیر می افکند...

 

خدایا به سوی تو شکایت می کنم از دشمنی نفس که مرا به مهالک گمراه می کند و از شیطانی که مرا به راه باطل می کشد و سینه ام را پر از وسوسه و خیالات فاسد می گرداند و میان طاعت و مقام قرب جدایی می افکند...

 

خدایا به تو شکایت می کنم از دلی سخت که به دست وسوسه بگردد و زنگار خودسری و خوی زشت در پوشد و از چشمی که از خوف تو اشک نریزد و به هرچه خوشش آید نظر افکند

 

از تو در خواست می کنم به حکمت بالغه و مشیت نافذه ات که مرا جز به معرض جود و احسانت در نیاوری...

به حق رافت و رحمتت ای مهربانترین مهربانان

[ دوشنبه هشتم شهریور 1389 ] [ 12:16 ] [ فاطمه ]
 

حکایت فالوده عارفان:

 

«علیان مجنون» می گوید:

روزی به خانه دوستی رفتم. او برایم فالوده آورد٬ به او گفتم: «این فالوده عالمان است٬ دوست داری فالوده عارفان را به تو یاد دهم؟»

دوستم گفت: «آری

گفتم: «عسل صفا٬ شکر وفا٬ روغن رضا٬ نشاسته ی یقین را

در دیگ تقوا بریز٬ 

آب خوف بر آن بیفزا٬

با کفگیر عصمت مخلوط کن

و بر آتش محبت بپز٬

و با بادبزن حمد خنک کن

        و با قاشق استغفار بخور!»

[ دوشنبه هجدهم مرداد 1389 ] [ 22:32 ] [ فاطمه ]

من خواب دیدم که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز را دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفش هایم هی جفت می شود و کور شوم اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره قرمز را وقتی که خواب نبوده ام دیده ام

کسی می آید...کسی دیگر...کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدر نیست مثل یحیی نیست مثل مادر نیست و مثل آن کسی ست که باید باشد و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت... هم روشن تر و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد و اسمش آنچنان که مادر در اول نماز و آخر نماز صدایش می کند یا قاضی القضات است یا حاجت الحاجات و می تواند تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را با چشم های بسته بخواند و می تواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد و می تواند از مغازه ی سید جواد هرچقدر که لازم دارد جنس نسیه بگیرد و می تواند کاری کند که لامپ الله که سبز بود:مثل صبح سحر سبز بود دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود

آخ...چقدر باغ ملی رفتن خوب است

چقدر مزه ی پپسی خوب است

چقدر سینمای فردین خوب است و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید و من چقدر دلم می خواهد گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من این همه کوچک هستم که در خیابان ها گم می شوم

چرا پدر که این همه کوچک نیست و در خیابان ها گم نمی شود کاری نمی کند که آنکسی که به خواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد

چرا پدر فقط باید در خواب خواب ببیند

من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام کسی می آید

کسی می آید کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را نمی شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید و سفره را می اندازد و نان را قسمت می کند... و پپسی را قسمت می کند... و باغ ملی رفتن را قسمت می کند... و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند... و روز اسم نویسی را قسمت می کند... و نمره ی مریضخانه را قسمت می کند... و چکمه های پلاستیکی را قسمت می کند... و سینمای فردین را قسمت می کند...درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند...و هر چه را باد کرده باشد قسمت می کند...و سهم ما را هم می دهد...من خواب دیده ام...

«فروغ فرخ زاد»

*اللهم عجل لولیک المولانا* 

[ سه شنبه پنجم مرداد 1389 ] [ 0:18 ] [ فاطمه ]
ب مثل بابا

صداصدای ناز می اید..... صدای کودک پرواز می اید......صدای ردپای کوچه های عشق پیدا شد......معلم در کلاس درس حاضر شد......یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.....همه بر پا چه بر پایی شده ناز می اید..... صدای کودک پرواز می اید......صدای ردپای کوچه های عشق پیدا شد......معلم در کلاس درس حاضر شد......یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.....همه بر پا چه بر پایی شده برپا.......معلم نشاتی دارد......معلم علم را در قلب می کارد......معلم گفته ها دارد.......یکی از بچه های ان کلاس درس گفتا بچه ها برجا .....معلم گفت فرزندم بفرما جان من بنشین......چه درسی فارسی داریم......کتاب فارسی بردار.....اب واب را دیگر نمی خوانیم......بزن یک صفحه از این زندگانی را.....ورق ها یک به یک رو شد......معلم گفت فرزندم ببین بابا.......بخوان بابا...... بدان بابا......عزیزم این یکی بابا......پسر جان ان یکی بابا.....همه صفحه پر از بابا......ندارد فرق این بابا و ان بابا......بگو اب وبگو بابا.......بگو نان و بگو بابا.....اگر بخشش کنی با می شود با با.......اگر نصفش کنی با می شود با......تمام بچه ها سا کت.....نفس ها حبس در سینه......وقلبی هم چو ایینه......یکی از بچه های کوچه ی بن بست......که میزش جای اخر است .......وهمچون نی فقط نا داشت.....به قلبش یک معما داشت.......سوال از درس بابا داشت......نگاهش سوخته از درد......لبانش زرد.....ندارد گویی هم درد......فقط نا داشت.....به انگشت اشاره او سوال از درس بابا داشت......سوال از درس بابای زمان دارد......تو گویی درس هایی برزبان دارد .......صدای کودک اندیشه می اید.......صدای بیستون فرهاد یا شیرین.....صدای تیشه می اید.....صدای شیر ها از بیشه می اید......معلم گفت فرزندم سوالت چیست؟......بگفتا ان پسر اقا اجازه...... این یکی بابا وان بابا یکی هستند.......معلم گفت اری جان من....... ان یکی بابا همان باباست......پسر اهی کشید واشک اودرچشم پیدا شد......معلم گفت فرزندم بیا این جا چرا اشکت روان گشته......پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوا نم......معلم گفت فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است.......پسر با گریه گفت این درس رنگین است......تو می گویی دو تا بابا یکی بابا.....تو می گویی که این بابا و ان بابا یکی هستند...... چرا بابای من نالان وغمگین است.....ولی بابای ارش شادوخوش حال است.......تو می گویی که این بابا وان بابا یکی هستند......چرا بابای ارش میوه از بازار می گیرد.....چرا فرزند خود را سخت در اغوش می گیرد......ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد.......چرا بابا مرا یک دم در اغوشش نمی گیرد.......چرا بابای ارش صورتش قرمز.......ولی بابای من تار است......چرا بابای ارش بچه هایش را همیشه دوست می دارد.......ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زورو ظلم می کارد.......تو می گویی که این بابا وان بابا یکی هستند......چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد...... چرا بابای من هر روز می پوسد.......چرا در خانه ی ارش گل وزیتون فراوان است......ولی در خانه ی ما اشک وخون دل به جریان است......تو می گویی که این بابا وان بابا یکی هستند......چرا بابای من با زندگی قهر است......معلم صورتش زرد ولبانش خشک گردیدند......به روی گونه اش اشکی زدل برخواست...... چو گوهر روی دفتر ریخت......معلم روی دفتر عشق را می ریخت.......ویک بابا زاشک ان معلم پاک شد از دفتر مشقش...... بگفتا دانش اموزان بس است دیگر......یکی بابا در این درس است........وان بابا دیگر نیست.......پاک کن را بگیرید ای عزیزانم

ان یکی را پاک کردند ومعلم گفت...... جای ان یکی بابا خدا را در ورق بنویس......وخواند ان روز خدا بابا........ تمام بچه ها گفتند خدا بابا

[ چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 ] [ 15:36 ] [ فاطمه ]
گاه دیدن یک عکس قلب انسان را سخت می رنجاند و ما را به تفکر وا می دارد مانند این نازنین معصوم سرطانی که داشتن مو برای او آرمانی بس بزرگ است، بیایید با هم دعا کنیم تا دیگر شاهد چنین عزیزانی نباشیم.

امید است شفای مطلق خداوند نصیبشان شود

آمین

 

[ سه شنبه هشتم تیر 1389 ] [ 20:54 ] [ فاطمه ]

مولا جان یا امام علی جانم می خواهم با شما دردودل کنم اجازه هست استاد؟

من که همچون شما چاهی ندارم که حرفهایم را به او بگویم و اشک هایم را درونش بریزم، حتی اگر هم داشتم چنین نمی کردم چرا که به چاه های امروزی هم دیگر نمی توان اعتماد کرد و می ترسم که هر کس آبی از آن کشید رازهایم را برایش فاش کند. بگذریم از چاه ها و گرگ های زمانه که دلم به همین دلیل سخت گرفته است.

آقا جان.........می شنوید........شک ندارم که شما از من به من آگاه تر هستید....فکر می کنم که دیگر خود را فراموش کرده ام....آخر این دردودل هم برای خودم نیست، خوش ندارم بگویم این غم را از من دور کنید دوستش دارم همانطور که خرد لایتناهی آن را دوست دارد و آن را برای من برگزیده است. هیچ گاه از اینکه دعاهایم مستجاب نشده گله مند نبوده ام چرا که می دانم در پس هر غمی درسی بس عظیم نهفته است و با گذشتن زمان به این مهم پی برده ام و شکر حق را به جای آورده ام که همه ی دعاهایم را مستجاب نکرده است.

استاد بزرگ من به این حقیر لیاقتی عطا فرما که بتوانم در کلاس درس شما همه وقت حاضر باشم.

مولا جان شما را به آن مهربان لطیفت حضرت فاطمه(س) ما را دریاب که سخت محتاجیم...

گه گاهی که احساس می کنم نا امیدی بر من چیره شده است این نیایش زیبا از عارف کبیر هندی «جی. پی. واسوانی» را با خود زمزمه می کنم:

 

دریا بی کران است و زورق من کوچک

به «تو» توکل می کنم که همه کس را حمایت می کنی.

با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد.

وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است،

خدایا! ای یاور بی کسان با من بمان!

در هر لحظه به حضور «تو» نیازمندم!

چه چیزی جز لطف «تو» می تواند ترس ها را در هم شکند؟

چه کسی جز «تو» می تواند راهنما و پناه من باشد؟

در روزهای ابری و آفتابی با من بمان!

از هیچ دشمنی نمی هراسم، چون «تو» در کنار منی!

آنجا که «تو» هستی اشک ها سوزنده نیستند،

مرگ هم تلخ نیست.

اگر با من بمانی، همیشه پیروزم.

کشتی هایم به دریا رفته اند.

حتی اگر بادبان ها و دکل های شکسته بازگردند،

به دستی اعتماد دارم که هرگز شکست نمی خورد!

و از پلیدی، نیکی به بار می آورد

حتی اگر کشتی هایم درهم شکنند

و همه امیدهایم غرق شوند

فریاد می زنم: به «تو» اعتماد می کنم!

[ شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 ] [ 12:49 ] [ فاطمه ]
طعمش‌ تلخ‌ بود. تلخي‌اش‌ را دوست‌ نداشتيم. نمي‌دانستيم‌ كه‌ دواست. دواي‌ تلخ‌ترين‌ دردها. نمي‌دانستيم‌ معجون‌ است. معجونِ‌ انسان‌ شدن.گمش‌ كرديم. شيطان‌ از دستمان‌ دزديد. بي‌طاقت‌ شديم‌ و ناآرام. دهانمان‌ بوي‌ شكايت‌ گرفت‌ و گلايه...‌

و تازه‌ فهميديم‌ نام‌ آن‌ اكسير مقدس، نام‌ آنچه‌ از دستش‌ داديم، «صبر» بود.
***
ديگر عزم‌ آهني‌ و طاقت‌ فولادي‌ نداريم، ديگر پاي‌ ماندن‌ و شانه‌ سنگي‌ نداريم. انگار ما را از شيشه‌ و مه‌ ساخته‌اند. براي‌ شكستن‌مان‌ توفان‌ لازم‌ نيست. ما با هر نسيمي‌ هزار تكه‌ مي‌شويم. ترك‌ مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌ و شيطان‌ همين‌ را مي‌خواست
.
خدايا، ما را ببخش، اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست. ما ديگر ايوب‌ نيستيم
.
از اينجا تا تو هزار راه‌ فاصله‌ است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌ از آنكه‌ راه‌ بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌ و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ ناموافق‌ مي‌گريزيم
.
شانه‌هايمان‌ درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌ كوچكمان‌ را نمي‌توانيم‌ بر دوش‌ كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌ آوار مي‌شويم، توي‌ سينه‌ ما جا براي‌ هيچ‌ غمي‌ نيست
.
خدايا، ما را ببخش. اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست، ما ديگر ايوب‌ نيستيم
.
***
خدايا اما به‌ ما برگردان، آن‌ معجون‌ تلخ، آن‌ اكسير مقدس، آن‌ صبر قشنگ‌ را

[ پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 ] [ 2:23 ] [ فاطمه ]

.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

یک بار به مترسکی گفتم:
لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟
گفت لذت ترساندن عمیق و پایدار است و من از آن خسته نمی شوم.
و من اندیشیدم و گفتم،درست است،چون من هم مزه ی این لذت را چشیده ام.
گفت:تنها کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.
آنگاه من از کنار او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من!
یک سال گذش و در این مدت مترسک فیلسوف شد!
هنگاهی که از کنار او گذشتم دیدم دو کلاغ در کلاهش لانه می سازند.

«جبران خلیل جبران»
***************
فاطمه
***************
معشوقه ام:آن قدرت مطلق مهربان،یگانه ی لطیف

استادم:حضرت علی(ع) که زلال ترین و سریعترین جواب لطیفی است که به انسان لبیک می گوید.

الگویم:حضرت فاطمه(س) آن بانوی پاک دو عالم و مادر همه ی انسان ها

مسافری نیز در راه دارم که با آمدنش هر قطب نما قبله نما خواهد شد.
«اللهم عجل لولیک الفرج»
***************
باور کنید! باور کنید! یگانه پناه گرم و لطیف از تهاجم این گودال مدرنیسم وحشت زده به سوی آن حقیقت شگرف،پشت بام گرم خداوند است.با آسانسور دعا!


«فاتحه ای برای من بفرستید! باشد که رحمتی شامل حالم شود»

امکانات وب